close
تبلیغات در اینترنت
one

one

one

one
one
آموزش و کدنویسی فایل های گرافیک وردپرس گالری عکس قالب سایت
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
  • اشعار فروغ فرخزاد
  • فریدون مشیری
  • برای عشق تمنا كن ولي خار نشو
  • دفتر عشـــق كه بسته شـد دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــ دم
  • اشعار کارو
  • ناياب ترن شعر كارو كفر نامه
  • محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

    اشعار فروغ فرخزاد

    این مطلب رو در پنجشنبه 18 شهريور 1389 ساعت: 16:52 در سایت قرار داده است.

     
     
     
     
     
    اسير

    ترا می خواهم و دانم كه هرگز

    به كام دل در آغوشت نگيرم

    توئی آن آسمان صاف و روشن

    من اين كنج قفس، مرغی اسيرم

    ز پشت ميله های سرد و تيره

    نگاه حسرتم حيران برويت

    در اين فكرم كه دستی پيش آيد

    و من ناگه گشايم پر بسويت

    در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

    از اين زندان خامش پر بگيرم

    به چشم مرد زندانبان بخندم

    كنارت زندگی از سر بگيرم

    در اين فكرم من و دانم كه هرگز

    مرا يارای رفتن زين قفس نيست

    اگر هم مرد زندانبان بخواهد

    دگر از بهر پروازم نفس نيست

    ز پشت ميله ها، هر صبح روشن

    نگاه كودكی خندد برويم

    چو من سر می كنم آواز شادی

    لبش با بوسه می آيد بسويم

    اگر ای آسمان خواهم كه يكروز

    از اين زندان خامش پر بگيرم

    به چشم كودك گريان چه گويم

    ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم

    من آن شمعم كه با سوز دل خويش

    فروزان می كنم ويرانه ای را

    اگر خواهم كه خاموشی گزينم

    پريشان می كنم كاشانه ای را
     
     
     
    ادمه ی اشعا در ادامه ی مطلب

    برای خواندن ادامه مطلب این پست کلیک کنید
    موضوع:

    تعداد بازديد : 2171
    نظرات()

    فریدون مشیری

    این مطلب رو در پنجشنبه 18 شهريور 1389 ساعت: 16:20 در سایت قرار داده است.


     
     
    بگو كجاست؟



    اي مرغ آفتاب!

    زنداني ديار شب جاودانيم

    يك روز، از دريچه زندان من بتاب

    ***
    مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت

    بي وحشت از تبر

    در دامن نسيم سحر غنچه واكنم

    با دست هاي بر شده تا آسمان پاك

    خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم

    گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند

    سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند

    اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم

    ***
    اي مرغ آفتاب!

    از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد

    دست نسيم با تن من آشنا نشد

    گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار

    وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار

    وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار

    ***
    اي مرغ آفتاب!

    با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،

    آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد،

    گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم

    تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟

    با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور

    شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم.

    من بي قرار و تشنه ي پروازم

    تا خود كجا رسم به هر آوازم...

    ***

    اما بگو كجاست؟

    آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود

    يك دم به كام دل

    اشكي توان فشاند

    شعري توان سرود؟
     
     
     
     
    ادامه ی اشعار در ادامه ی مطلب

    برای خواندن ادامه مطلب این پست کلیک کنید
    موضوع:

    تعداد بازديد : 1779
    نظرات()

    برای عشق تمنا كن ولي خار نشو

    این مطلب رو در پنجشنبه 18 شهريور 1389 ساعت: 8:30 در سایت قرار داده است.

    برای عشق تمنا كن ولي خار نشو.


    براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده .


    براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.


    براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.


    براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .


    براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير .


    براي عشق وصال كن ولي فرار نكن .


    براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن .


    براي عشق بمير ولي كسي رو نكش .


    براي عشق خودت باش ولي خوب باش

    موضوع:

    تعداد بازديد : 2111
    نظرات()

    دفتر عشـــق كه بسته شـد دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــ دم

    این مطلب رو در جمعه 29 مرداد 1389 ساعت: 3:29 در سایت قرار داده است.

    دفتر عشـــق كه بسته شـد
    دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــ دم
    خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــدون
    به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــدم
    اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــود
    بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــد
    برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــت
    حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــد
    تــــموم وســـعت دلـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــو
    بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــد زدم
    غــرور لعنتی میگفـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــت
    بازی عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــدم
    از تــــو گــــله نمیكنــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــم
    از دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــم
    چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــودم
    چــــــــراغ ره تـاریكـــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــیم
    دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــن
    فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــه
    چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــ ــــــــو
    آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــشه
    دسـت و دلت نلـــــــــــــــــــــــ ـرزه
    بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو
    ازاون كه عاشقـــت بود

    موضوع:

    تعداد بازديد : 1913
    نظرات()

    اشعار کارو

    این مطلب رو در دوشنبه 24 خرداد 1389 ساعت: 1:04 در سایت قرار داده است.

                    

     

     

     

     

     

     

     

     

    طبال بزن بزن كه نابود شدم
    بر تار غروب زندگي پود شدم

    عمرم همه رفت خفته در كوره مرگ
    آتش زده استخوان بي دود شدم

     

    پرسيدم از سرشك ،كه سر چشمه ات كجاست؟
    ناليد وگفت {سر} ز كجا {چشمه} از كجاست؟
    لبخند لب نديده ي قلبم كه پيش عشق :
    هر وقت دم زخنده زدم گفت نا بجاست!

     

    گفتم كه اي غزال! چرا ناز مي كني؟
    هردم نواي مختلفي ساز مي كني ؟

    گفتا : بدرب خانه ات ار كس نكوفت مشت :
    روي سكوت محض ، تو درب باز مي كني ؟!

     


    اي آسمان!.. باور مكن . كين پيكر محزون منم
    من نيستم!..من نيستم!
    رفت عمر من، از دست من
    اين عمر مست وپست من :
    يكعمر با بخت بدش بگريستم ، بگريستم !
    ليك عمر پاي اندر گلم، باري نپرسيد از دلم
    من چيستم ؟من كيستم ؟

     

     

     

    برای خواندن ادامه مطلب این پست کلیک کنید
    موضوع:

    تعداد بازديد : 3977
    نظرات()

    ناياب ترن شعر كارو كفر نامه

    این مطلب رو در دوشنبه 24 خرداد 1389 ساعت: 1:04 در سایت قرار داده است.

    كفر نامه


    شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم

    در آن يك شب خدايي من عجايب كارها كردم

    جهان را روي هم كوبيدم از نو ساختم گيتي


    ز خاك عالم كهنه جهاني نو بنا كردم


    كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را

    سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم

    خدا را بنده خود كرده خود گشتم خداي او

    خدايي با تسلط هم به ارض و هم سما كردم

    ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين

    هر آن چيزي كه از اول بود نابود و فنا كردم

    نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

    كشيدم پيش نقد و نسيه، بازي را رها كردم

    نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم

    وثاق بندگي را از رياكاري جدا كردم

    امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب

    خدايي بر زمين و بر زمان بي كدخدا كردم


    نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم

    شدم خود عهده دار پيشوايي در هم عالم

    به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم

    بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتي اعظم

    خلايق را به امر حق شناسي آشنا كردم

    نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال

    نه كس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا كردم

    نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران

    به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم


    نخواهم گفت آن كاري كه با اهل ريا كردم

    به جاي مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

    ميان خلق آنان را پي خدمت رها كردم

    مقدر داشتم خالي ز منت، رزق مردم را

    نه شرطي در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم

    نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد

    به مشتي بندگان آْبرومند اكتفا كردم

    هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد

    نكردم خلق و عالم را بري از هر جفا كردم

    به جاي جنس تازي آفريدم مردم دل پاك

    قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم

    سري داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم

    دگر قانون استثمار را زير پا كردم

    رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم

    سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

    نه جمعي را برون از حد بدادم ثروت و مكنت

    نه جمعي را به درد بي نوايي مبتلا كردم

    نه يك بي آبرويي را هزار گنج بخشيدم

    نه بر يك آبرومندي دوصد ظلم و جفا كردم

    نكردم هيچ فردي را قرين محنت و خواري

    گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم

    به جاي آنكه مردم گذارم در غم و ذلت

    گره از كارهاي مردم غم ديده وا كردم

    به جاي آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون

    به الطاف خدايي درد مردم را دوا كردم

    جهاني ساختم پر عدل و داد و خالي از تبعيض

    تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم

    نگويندم كه تاريكي به كفشت هست از اول

    نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم

    چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد

    نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم

    نكردم اشتباهي چون خداي فعلي عالم

    خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم

    زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن

    چو از خود بي خود بودم ندانسته چه ها كردم

    سحر چون گشت از مستي شدم هوشيار

    خدايا در پناه مي جسارت بر خدا كردم

    شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم


    خداوندا نفهميدم خطا كردم

    موضوع:

    تعداد بازديد : 79289
    نظرات()
    کلیه حقوق مادی و معنوی نزد (( one )) محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب پیگرد قانونی دارد.
    خرمشهر کیدز لاولی کیدز پسران شیاطین سیاه